خبر از دست دادن برادرم رسید. سنگین و نفس گیر بود و پذیرش آن سخت تر.

پشت سر هم بودیم. تمامی لحظاتی را که با هم داشتیم را در ذهن مرور می کردم. نمی خواستم چیزی را از دست بدهم. در دوران تبعید رابطه ما شکل دیگری گرفت. به بلوغ رسید. به همدیگر گوش می دادیم وبی ریا احساسات خود را به هم می گفتیم. هر وقت که در اشرف یا لیبرتی اتفاق ناگواری می افتاد، تماس می گرفت و ابراز نگرانی می کرد. برایش ماندگاری سازمان مهم بود، ولی با احتیاط اسم کوچک کسانی را می برد که می شناخت و می دانست که در اشرف و یا لیبرتی هستند و حال آنان را جویا می شد. در آخرین گفتگوئی که با هم داشتیم از حالم پرسید. به او جواب دادم خیلی خوشبختم. مدتی ذهنم در گیر تعریف خوشبختی بود. خوشبختی یعنی چه ؟ به چه کسانی خوشبخت می گویند. کنجکاو بودم که ببینم دیگران در این مورد چه می گویند. آنچه که از دیدگاه فلاسفه و جامعه شناسان مشخص بود، هیچکدام خوشبختی را در مادیات و پول فراوان نمی دیدند. یکی از آنان نوشته بود که معلوم نیست کسی که در بهترین مناطق لس آنجلس زندگی می کند، خوشبخت تر از فردی باشد که در سومالی زندگی می کند. تعریف خوشبختی راحتی و رفاه و شاید شانه بالا انداختن نبود. به طور خلاصه و مکرر این تعریف از خوشبختی به دست می آمد که خوشبختی در داشتن هدف والا یعنی هدفی که فقط برای خود شخص نباشد و تلاش برای رسیدن به آن هدف است. برای برادرم کوتاه از مطالبی که خوانده بودم را تعریف کردم. می دانم و به شما غبطه می خورم. آنچه که بسیار به چشم می آید مقدم دانستن دیگران بر خود است، جواب داد.
این گفتگو و صدایش در ذهنم چرخ می زد. انگار می خواستم به خودم بگویم که با وجود رفتنش خوشبختم. چند روزی از رفتن او نگذشته بود که خبر حمله بی شرمانه ایادی خامنه ای و قاسم سلیمانی به اشرف رسید. در بین آن عزیزان چند نفری می شناختم. زهره قائمی سردار اشرف را بیش از همه. زهره سر چشمه محبت و سرزندگی بود. در دوران کوتاهی که در شهر ما بود، می گفت می خواهد کسانی که در دوران زندانی بودنش در این شهر زندگی می کنند را پیدا کند و آنان را دوباره ببیند و با آنان دیداری دوباره داشته باشد. با زهره هم زیاد گفتگو و جدل داشتم. با صبر ومتانتی بی نظیر به انتقادات و نظرات گوش می داد و با صداقت آنچه را قبول نداشت می گفت. زهره در اشرف، چون نامش درخشانترین ستاره بر طاق آسمان پرستاره ایران شد.
شهادت ۵۲ نفر از اشرفیان و نبودن برادرم توان را گرفته بود. با خودم فکر می کردم من که فقط چند نفر از آنان را می شناختم و با زهره نزدیک بودم این چنین به هم ریخته ام، یارانشان، آنان که سالها با هم بوده اند چه حالی دارند. به مسعود و مریم فکر می کردم. می دانستم غم من با غم آنان اصلا قابل مقایسه نیست. آخر آنان پرورش یافته همین رهبران بودند. مثل اینکه فرزند خود از دست بدهند. غم رفتن برادرم کمرنگ نشده بود ولی آنچه در اشرف گذشت بعد ضد بشری و سبعیتی را نشان می داد که در تاریخ بی سابقه بود. به اضافه این که حال مارها و تمامی دستگاه وابسته به رژیم سربلند می کنند و با دلسوزی مزورانه می خواهند مسعود و مریم را مورد حمله قرار دهند. که کردند و هیچ تهمتی نبود که زده نشود. تا هنوز هم این بساط مارگیری پهن است.
شش سال از آن روزهای سخت می گذرد. بحث کشافی نمی خواهد. با نگاهی گذرا می توان دید که مقاومت ایران در چه نقطه ای و رژیم در چه قعری. چیزی که در طینت تمامی افراد حاکمیت دیده می شود، همان زشت خوئی و کینه ضد انسانی است.اگر نه یاد آور دوران نرون در رم قدیم و جنایات کلیسا در قرون وسطی که یاد آور دستگاه حکومت عباسیان ومغولان در ایران است. شمع آجین کردن عین القضات همدانی و به دارآویختن حسین حلاج. بدون شک باید گفت که ایادی ولایت مطلقه فقیه از خلفای عباسی و تمامی جلادان دوران، یک سرو گردن در جنایت بلندتر هستند. در ماه و روزهای اخیر افاضات ددمنشانه پور محمدی وزیردادگستری سابق رژیم و یکی از اعضاء هیئت مرگ در قتل عام بیش از سی هزار مبارز و مجاهد در سال ۶۷ که می گوید هنوز با مجاهدین تسویه حساب نکرده است، رئیسی عضو هیئت مرگ و رئیس قوه قضائیه که می خواهد مزه حقوق بشر دوباره به کام مردم بچشاند و ظریف وزیر امور خارجه ولی فقیه جائی برای شک و تردید نمی گذارد که این حکومت، حکومت آدامخواران است. شخص خامنه ای بارها دستور این آدامخواری تحت عنوان آتش به اختیار صادر کرده است. می بینیم که مأموران ریز و درشتش نیز بدون هیچ شرمی و ترس از پاسخگوئی، بند پاره کرده اند و می کشند و می درند. شرایط حاکم بر ایران در این روزها نشانگر این وضعیت است. زندان های ایران از زندانیان سیاسی برای چندمین بار در این چهار دهه پر شده است. وحشیانه ترین شیوه های شکنجه به روال معمول ادامه دارد. ناپدید شدن زندانیان سیاسی و دستگیرهای خودسرانه، احکام طولانی زندان بسیار روشن است. در این میان فرستاده ظریف خامنه ای در یک نشست به اصطلاح دوستانه با بزرگترین لابی جمهوری اسلامی در سوئد از شدت عصبانیت به طور افسار گسیخته ای هذیان می گوید. گرداننده این برنامه یان الیاسون یک دیپلمات بسیار شناخته شده سوئدی است که دست کمی از مهمانش ندارد و گاه به گاه خونسردی خود را از دست می دهد. یان الیاسون در دوران کوفی عنان و بانکی مون یکی از بالاترین پستهای سازمان ملل را داشت و به معاونت دبیرکلی هم رسید. در این جلسه ظریف نقض حقوق بشر در حکومت ولایت فقیه را به قانون ارجاع می دهد و با وقاحت تمام می گوید: دوست داشته باشید یا نه حجاب جزو قوانین است و همه ملزم به اجرای آن. هم چنین نوشیدن مشروبات الکلی وووو. او فرصت برای تبلیغ نمایش انتخابات را از دست نمی دهد و اضافه می کند که در جمهوری اسلامی آزادی بیش از سوئد است و می توان این قوانین را در مجلس تغییر داد. هنوز این جمله در ذهن حضار جا نگرفته که کف بر دهان می گوید:‌ اصلا قوانین ما بر اساس قوانین شریعت اسلام است (نقل به مضمون). ظریف فراموش کرده که چند لحظه قبل گلوی خود را برای دمکراسی در دستگاه فاشیسم مذهبی پاره می کرد، بهتر ازآن نتوانست عبای اصلاحات را بر تن نگهدارد.
این روزها روزهای دو حماسه بزرگ است. ۵۴ سالروز تأسیس سازمان مجاهدین و ششمین سالگرد حمله به اشرف!
روزهائی که نه به عادت باید بزرگ داشته شوند بلکه با شناخت وقایعی که در دوران ما اتفاق افتاده است، می تواینم قدر این روزها بیشتر بشناسیم و از آنان درس بگیریم. می گویند کسی که تاریخ خود را نشناسد، خود را نشناخته است. ما بر تعهد خود برای رسیدن به آزادی از پای نخواهیم نشست. آخر در برابر ما خوشبخت ترین انسانهای تاریخ قرار دادند. کسانی که به شهادت تاریخ هیچ چیز را برای خود نمی خواهند وهمه چیز را برای مردمشان طلب می کنند. همین است که توانسته اند در مقابل مهیب ترین دیکتاتوری تاریخ هر روز زنده تر از روز قبل و پویا تر و جنگده تر بمانند.
تنها دلیل باقی ماندن رژیم بر سرکار همانا سرکوب بی حد و حصری است که روا می دارد. با همراهی با مجاهدین در مبارزه برای سرنگونی رژیم حاکم بر ایران ما را به نیز چون آنان به خوشبخت ترین انسانها تبدیل می کند.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد ِ مشترکم
مرا فریاد کن!
احمد شاملو