ـ «آی آدمها»ی نیما ـ پاسخ فریدون مشیری 

«آی آدمها»!
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان؛
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ می زند،
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
 ***
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن؛
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید،
که گرفتستید دست ناتوانی را،
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید؛
آن زمان که تنگ می بندید،
بر کمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کُند، بیهوده، جان قربان.


   
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید،
نان به سفره، جامه تان بر تن،
یک نفر در آب می‌خواند شما را،
موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد،
باز می‌دارد دهان با چشمِ از وحشت دریده،
سایه‌ هاتان را ز راه دور دیده،
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابی اش افزون،
می‌کند زین آبها بیرون؛
گاه سر، گه پا.

آی آدمها!
او ز راه دور، این کهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امّید کمک دارد.

آی آدمها که روی ساحلِ آرام در کار تماشایید،
موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش،
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش،
 می رود نعره زنان، وین بانگ، باز، از دور می‌آید:
«آی آدمها»!
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر،
از میان آبهای دور و نزدیک،
 باز در گوش این نداها:
 «آی آدمها»!



 
«ما، همان جمع پراکنده»!


موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد.
از دلِ تیرۀ امواجِ بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می برد،
و غَریوش را با مشت فرو می کشت،
نعره یی خسته و خونین، بشریت را،
به کمک می طلبید:
 «ای آدمها...»!
آی آدمها...»!»
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم
به خیالی که قضا،
به گمانی که قَدَر، بر سر آن خسته، گذاری بکند،
،««دستی از غیب برون آید و کاری بکند
هیچ یک، حتّی، از جای نجنبیدیم،
آستین ها را بالا نزدیم،
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مَهلَکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش!
 ***
موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می ریخت،
با غریوی که به خاموشی می پیوست،
با غریقی که در آن ورطه، به کَف ها، به هوا،
چنگ می زد، می آویخت...
 ***
 ما نمی دانستیم،
این که در چَنبر گرداب، گرفتار شده ست؛
این نگون بخت که اینگونه نگونسار شده است؛
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!!
این، ماییم؛
ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها؛
آن تنها هاییم!
 ***
همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم،
آن صدا، امّا خاموش نشد:
ـ «آی آدم ها...»!
آی آدم ها...»!» ـ
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد؛
آن صدا، در همه جا، دائم، در پرواز است؛
تا به دنیا، دلی از هول ستم می لرزد؛
خاطری آشفته ست؛
دیده یی گریان است؛
هر کجا دستِ نیاز بشری هست دراز،
آن صدا، در همه آفاق، طنین اندازست.
 ***

آه، اگر، با دل و جان، گوش کنیم،
آه، اگر، وسوسۀ نان را، یک لحظه، فراموش کنیم،
 «آی آدم ها»! را
در همه جا می شنویم.
 ***

در پیِ آن همه خون،
که بر این خاک چکید،
 ننگمان باد این جان!
 شرممان باد این نان!
 ما نشستیم و تماشا کردیم.
 ***
در شب تار جهان،
در گذرکاهی، تا این حدّ ظلمانی و توفانی،
در دل این همه آشوب و پریشانی،
این که از پای فرو می افتد،
این که بر دار نگونسار شده ست،
این که با مرگ درافتاده ست،
این، هزاران و هزاران که فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه،!
آن انسان؛
 این ماییم؛
ما؛
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن، تنهاهاییم!

این همه موج بلا، در همه جا، می بینیم،
 «آی آدم ها»! را می شنویم،
نیک، می دانیم،
دستی از غیب نخواهد آمد،
هیچ یک، حتّی یکبار، نمی گوییم
با ستمکاری، نادانی، این گونه مدارا نکنیم،
آستین ها را بالا بزنیم،
دست در دست هم، از پهنۀ آفاق برانیمش،
مهربانی را،
دانایی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش!
 ***
ـ «آی آدم ها»!
 موج می آید...