زیر و رو کردن خاک، پشت و رو کردن زمین، برای تَلنبارکردن شکم از اجساد، کار کَفتار است.

کفتار جانوری است مرده خوار و گندیده خوار. جثّۀ چاق و دستها و پاهای قوی دارد و در انتهای هر دست و پا چهار ناخن درشت، که بر خلاف گوشتخواران دیگر همیشه بیرون است. قبرها را می کند و شکم خود را از تفاله های اجساد پر می کند. در روایات عامیانه آمده است که این هیولا از آواز خوش و بانگ نی و دَف لذّت می برد.

 در روایات عامیانه آمده است که روزها در گوری یا غاری پنهان می شود و شبها به بیرون می زند.

 برای نابودی این موجود مَهیب بعد از این که خلایق محلّ استقرارش را پیدا کردند، با دایره و دف و آواز خوش به سراغش می روند و با صدای بلند می گویند: «کفتار خانه است؟ کفتار خانه نیست!»

کفتار به خیال خود که او را نیافته اند، دل خوش در مقرّ حکومتش می نشیند، ضربت می خورد و از پا در می افتد و مردگان، آن شب آسوده می خوابند.

 در «کَلیله و دِمنه» عبارتی است که به صراحت به این نکته اشاره می کند: «چون کفتار، به گفتار دروغ فریفته نشوند».

 رژیم جمهوری اسلامیِ حاکم بر وطن سوخته و نفلۀ ما، دست کفتار را از پشت بسته است. جوعِ (=گرسنگی) غریبی دارد، هزاران بار بیشتر از کفتار. مرده خواری شکم او را سیر نمی کند. زنده خواری نیز برایش کافی نیست. زنده ها را می کشد و مرده ها را از گور بیرون می کشد و سر سفره می نشیند.

 جمهوری اسلامی برخلاف کفتار چهار دست و پا ندارد. هزارپای غریبی است که به جای هر ناخن هزاران چنگال دارد برای دریدن و بلعیدن خون مردم گرفتارِ چَنگار (=خرچنگ). در روایات عامیانه نیامده، امّا، همه به چشم دیده ایم و می بینیم که نه تنها شبها که روزها نیز از مخفیگاه خویش بیرون می آید و سوار ماشینهای ضدّگلوله به کشتار و تاراج زندگی می پردازد. برخلاف کفتار، از آواز خوش و دف و دایره نیز بیزار است. و خصلت دیگر این که گرفتار و فریفته راست و دروغ نمی شود. یک دنده است.

 جمهوری اسلامی نه تنها آبرو برای رژیم استبدادی سلطنتی خریده، که روی کفتار را نیز سفید کرده است. مردمان اگر بگویند که «کفتار خانه است؟ کفتار خانه نیست!» هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه می گوید: «مدام می گویند: اینها کی می روند؟ مگر ما به مهمانی آمده ایم که برویم؟»

 بله، این چنین است که در حکومت آخوندها، کفتار اعتبار پیدا می کند و دستار به سران به گورکنی می پردازند و از اعماق و اَعصار به خیزابه های خُرافات وَهم انگیز دست می یابند.

 جمهوری اسلامیِ خمینی بی گردبادی تنوره می کشد، روح و روان آدمی را در هم می آشوبد و سعی می کند همگان را به مرده خواری وادارد، از همگان کفتار بسازد و خود در مقرّ فرماندهیِ اجتهاد جسدخوری بنشیند.

 جمهوری اسلامی این چنین عمل می کند. از پا نمی نشیند. او برای جابه جایی و پشت و روکردن زندگی، از طبقۀ پایین زَمهَریر (=جای بسیار سرد) پا به صحنۀ آفتاب گذاشته است.

 شرف کفتار بر رژیم خمینی در این است که او به مرده خوری قناعت می کند ولی این یک، نه تنها به تَناول زنده ها و مرده ها مشغول است که نفس زندگی را می خواهد نابود کند. شرف و حیثیّت و فرهنگ انسانی را می خواهد به خاک بسپارد.

 می گویند آنچه را که همگان دانند نیاز به گفتنش نیست. ولی امروز زمانه چنان دگرگون شده که یادآوری همۀ اینها هزاران بار نیاز به تکرار دارد.

 فرهنگ ما را دگرگون کرده اند؛ زبان ما را دگرگون کرده اند؛ ادبیّات ما و هنر ما و آداب و رسوم و سُنَن ملّی ما را دگرگون کرده اند؛ پوشش ما را دگرگون کرده اند؛ قیافه ها را دگرگون کرده اند. خنده و شادی چنان با گریه و اندوه آمیخته است که نه تنها برای غریبه ها، که برای آشناها نیز تفکیک آن از این، بسیار دشوار شده است.

 کفتار جسد را یکجا می بلعد. امّا، رژیم جمهوری اسلامی محتوای همه چیز را خورده، پوستین را نگهداشته است. پوستین فرهنگ را دور نینداخته، ولی از کاه انباشته است.

 «چراغ علم ندیدی به هر کجا کُشتند؟/

 زدند آتش به دَستک و دفتر؟»

دانشگاهها را بستند، کتابخانه ها را تاراج کردند. پویایی در دانش و اندیشه به ایستایی در خرافاتِ عهد بوقیِ حوزه های آخوندی مبدّل شد. حشرات الارضِ معمّم یا به عبارت دیگر، سخت پوستان یا قاب بالان با القاب عالِم همه چیزدان، همه جا را به تسخیر خویش درآوردند. بدک نیست از یک یا دو نمونه از علمای اَعلام رژیم جمهوری اسلامی ذکر خیری بشود.

 اوّل: آیت الله حسن حسن زاده آملی، حکیم، عارف، فقیه، ادیب، ریاضی دان و... حضرت استادی بر همۀ علوم و فنون تسلّط دارند. نه تنها بر عرفان و علم کلام و فلسفه، حتّی تسلّط کامل بر زبان فرانسه. ایشان کَشّاف غریبی هستند، به خصوص در امر اُسطُرلاب و هندسه. می فرمایند هندسه یعنی مقدار. هندسه در اصل اَندَزِه بوده، یعنی اندازه. با نقل یک حدیث شریف از کتاب «کافی» می فرمایند: «اشیاء، همه، به هندسه آفریده شده اند، یعنی به اندازه». حالا شما از هندسۀ اُقلیدسی بگیرید تا ریاضیّات جدید، همه را در هم بیامیزید، راه به جایی نخواهید برد. هندسه همان است که آقا فرموده، هندسه یعنی اَندَزِه، و السّلام.

 در مورد ادبیّات نیز به نقل از اوستادشان آورده اند: دیوان ملّای رومی و نظامی و سعدی و حافظ و سنایی، همه فدای این دو بیت بابا طاهر:

 «خوشا آنان که الله یارشان بی/

 به حَمد و قُل هُو الله کارشان بی

خوشا آنان که دائم در نمازند/

 بهشت جاودان بازارشان بی»

 از تألیفات علمی این استاد، خودآموز نِصاب است، و کار ایشان زیر و زِبَر گذاشتن بر کتاب «نِصابُ الصِّبیان».

 و یک عالم برجستۀ دیگر حجّة الحقّ شیخ محمدتقی ادیب نیشابوری. در «کیهان فرهنگی» شمارۀ 9، چنین معرّفی شده اند:

 از ویژگیهای استاد که وی را در میان اَمثال و اَقران ممتاز و برجسته می نمود و به اِعجاب و تحسین وامیداشت، نمونه هایی یادآور می شویم:

 ساده پوشی

 استاد در پوشیدن لباس نهایت سادگی را رعایت می فرمود. به طوری که وی را هیچ گاه با لباس نو و تشریفاتی آن زمان کس ندید.

 عبا

 عبای استاد بسیار ساده و معمولی بود، که در وقت پیاده روی از خانه به محل درس و بالعکس، آن را روی سر می انداخت.

قبا

قبای استاد، برخلاف بعضی از اهل عمّامه بسیار ساده و معمولی و کوتاه بود و با همان چروک ناشی از نشستن مکرّر، بر تن می کرد.

 کفش

کفش استاد یک جفت نعلین ساده و کهنه بود.

 سلامت و نشاط

 استاد، علاوه بر کمالات علمی، از جثّۀ نسبتاً قوی و تنی سالم برخوردار بود. چون از طبّ قدیم اطّلاعاتی داشت، طبعاً حکیم خود بود... لذا از مراجعه به پزشک و مصرف داروهای فرنگی ـ که نوعاً مخدّر است ـ بی نیاز بود. حتی در مرض موت، وقتی می خواهند برایش پزشک بیاورند، اظهار می دارد: «من که عمری با خوردن دوای فرنگی مخالف بودم، میل ندارم با شکم پر از دوای فرنگی خدمت مولایم برسم».

 در مورد مواعظ

 استاد فرموده: «امروز که برای منبر مطالعه می کردم و به این حدیث شریف رسیدم: "ای فرزند آدم، اوّل خودت را موعظه کن، بعد دیگران را". و استاد به شدّت گریست و فرمود:"آقای بهداد، من هنوز خود را موعظه نکرده ام، چطور از من می خواهی که ترا موعظه کنم؟"

 ***

 در علم و علم اندوزی چنین شده است. ادبیّات ما تبدیل شده است به ادبیّات جنگ، ادبیّات فجر، ادبیّات قُدس، ادبیّات خون و مرثیه و شهید. شعر فارسی را تبدیل کرده اند به مدایح امام و یاران امام. آن هم به دست بی شعورترین مدّعیان شعر تضمین پرداز.

 در این چند سال اخیر جز خزغبلاتی به نام شعر از کاسه لیسان تازه پا به میدان گذاشتۀ رژیم، دفتر معتبری منتشر نشده است.

 داستان نویسی به گونۀ دیگری درآمده است. علمای اَعلام در همۀ امور تَبَحُّر دارند. موسوی اردبیلی در بارۀ قصه نویسی می گوید: «نویسندۀ انگلیسی، ادوارد براون، در مقدمۀ کتاب معروفش «نقطة الکاف»، که دربارۀ بابی هاست، چنین نوشته: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، بعد از حمد و ثنا بر محمّد و آل محمّد، امّا بعد». من تازگی یک کتاب خواندم که نوشته بود: «در باز شد و طرف شلیک کرد. نه بسم الله الرّحمن الرّحیم دارد، نه حمد و ثنا و مهم تر این که، "امّا بعد" هم ندارد».

 علی خامنه ای، رئیس جمهور، افاضات مهمتری دارد. از گورکی و چخوف و ویکتور هوگو حرف می زند و این سه نفر را به این دلیل ستایش می کند که رئالیست بوده اند و گرایشی به سمبولیسم نداشتند و آن وقت روزنامه های رژیم، سلسله مقالاتی چاپ می کنند در پاکسازی تمثیل و سمبولیسم که: از چنین مقولاتی باید صرف نظر کرد. صراحت یک امر انقلابی است. باید بفهمیم که هنرمند و نویسنده چه منظوری دارد. نکند نکته یی را به اشاره و کنایه آورده باشد که ما نفهمیم.

 در امر نقّاشی نیز چنین است. چهره پردازی ممنوع. تنها گل لاله بکش؛ آن هم سر مزار پاسدار شهید. و یک پلّه بالاتر، رنگها نیز سانسور می شوند. رنگ جایز قرمز است و خاکستری. رنگ خون و رنگ گور. والسّلام.

 درمورد هنر تئاتر، که جمهوری اسلامی دست دنیا را از پشت بسته است. سال گذشته 69 نمایشنامه روی صحنه آمده، که بازیگران، کارگردانها و نویسنده هایشان همه ناشناخته اند. جمهوری اسلامی تئاتر را بسیار دوست دارد. امّت همیشه در صحنه را در تالارها جمع می کند و به تبلیغ می پردازد.

 نمایشنامه ها همه پیام دارند. یعنی متعهّد به رژیم حاکم هستند. نمایشنامه یی نوشته می شود در مدح مقام والای شیخ فضل الله نوری، یعنی کوبیدن انقلاب مشروطیّت و ارج گذاشتن به تلاش ارتجاعی مشروعیّت.

 نمایشنامه یی روی صحنه می آید به نام «بت». پیام این است که همه مجسّمه ها را باید شکست. پرده تالاری کنار می رود، آرایش صحنه قبر بغل قبر است و مادران استخدامی پاسداران، ضَجّه و ناله می کنند و گل پرپر به رهبر هدیه می کنند.

 در مورد موسیقی امر از این هم بالاتر است. سه سال پیش محمّد هاشمی، مدیر تلویزیون، در مصاحبه یی گفت که اشکال اساسی ما در مورد موسیقی سه مسأله است که اگر آن را حل کنیم تمام مسائل حل می شود:

 یکی این که، موسیقی ریتم دارد. یا للعجب!؛

دوّم این که، تمام آلات موسیقی را باید به کلّی حذف کنیم؛

 سوّم، مسألۀ آواز است، که صدای آواز زن یا مرد، مرد یا زنی را که در خانه نشسته و گوش می کند، احتمال دارد که که از راه به درببرد. تازگی در نشریات رژیم از فقها استفسار کرده بودند که آواز دسته جمعی زنان در اجرای سرودهای انقلابی جایز است یا خیر؟

علما فرموده بودند که اگر دسته جمعی باشد اشکال چندانی ندارد، چرا که در آواز دسته جمعی زنان در سرودهای انقلاب اسلامی ما ممکن است شبیه آواز مردان باشد. البته اَحوَط است که مردان بخوانند. پس موسیقی بی موسیقی! باید پیشِ گفتار هنردوست و هنرشناس سر تعظیم فرود آورد.

 در امر سینما که دیگر نور علی نور است. بیشتر دست اندرکاران سینمای زمان شاه، دست به سینه در خدمت جمهوری اسلامی هستند. اگر مجلّات هنری رژیم را ورق بزنید، همه چیز را خواهید شناخت. وزیر ارشاد اسلامی در مورد سینما گفته است که امر سینما در واقع موعظه است و سینماگر باید یک واعظ باشد. و آخوندکی در قم چندی پیش یک فیلم سینمایی می ساخت، با عبا و قبا و عمّامه، پشت دوربین ایستاده بود و در مصاحبه یی گفته بود که سینما باید به دست روحانیون اداره شود.

 بله، زمانه کهن نگشته است. حدیث اسکندر را از چاه بیرون کشیده اند. ذائقۀ آخوند، حَلاوت تازه و شیرینی تازگی را نمی فهمد. پس با سخن نو و ادب نو و هنر نو دشمن خونی است. و ای کاش به این قانع بود. او با آداب و رسوم و سُنَن قدیمی نیز دشمن است. رژیم آخوندی پافراتر می نهد. او با قیچی غیظ و غضب گره تمام علائق و عواطف و وابستگی به شادیها را می گسلد. ملاط کار او یکپارچه نگهداشتن امّت در صحنه های جنگ و قبرستان است. جنگ، غذا و مایه دوام اوست. دوست داشتن و دید و بازدید، دست هم را فشردن و روی همدیگر را بوسیدن، با مزاج پیرکفتاری او سازگار نیست.

 عید چیست؟ روز جشن است و شادمانی. محفلی درست می شود برای نشاط و ضیافت و دور هم جمع شدن. صافی و زلالی جای کدورت و کینه را می گیرد. محبّت و صفا لبریز می شود. مگر غیر از این است؟

 برای مردگان و اسیران خاک نیز جشن وجود دارد.

در «آثار الباقیه عَنِ القُرون الخالیه» ابوریحان بیرونی نقل شده که در اواخر ماه دوازدهم اهل سِند برای اموات خود خوردنیها و آشامیدنیها می بردند.

 شب جمعه اوّل [ماه] رَجَب جشن رَغائب است؛ یک جشن مذهبی برای شادی مرده ها. سر خاک درگذشتگان، همدیگر را می دیدند. مردمی که برای مرده ها شادی می طلبند، اکنون زنده زنده به عزای خویش نشسته اند. امّا، حکومتها، جشنهای تعبّدی و عیدهای تحمیلی می سازند.

 در زمان حکومت شاه، چهار آبان باید جشن گرفته می شد؛ شش بهمن باید جشن گرفته می شد. با این که مشروطه را خفه کرده بودند، در ضمن از بهره برداری آن روز نیز نمی خواستند چشم بپوشند. رجال پوسیده در مجلس شورای ملّی شیرینی و شربت می خوردند و به ملّت نه، که به همدیگر تبریک می گفتند. در واقع به قربانی خود ادای احترام می کردند.

 امروز نیز چنین است. عیدهای رنگ باخته یی را به زور به ملت حُقنه می کنند. خمینی از کلمۀ «نوروز» بیزار است. در تبریک عید می گوید: «حُلول سال جدید را، که رَهاورد آن، تمامیّت ارکان جمهوری اسلامی است، به همۀ مستضعفین و به ملّت شریف ایران تبریک می گویم». و سال بعد می گوید: «وقتی جنگ هست و جبهه هست، عید برای چی لازم است؟». نه با این عبارت، بلکه بدین معنی. و مرخّصی جوانان گوشت دم توپ را برای روزهای عید حرام می شمارد. روز ده فروردین [۱۳۵۸] «همه پرسی جمهوری اسلامی» به انجام می رسد و روز بعد خمینی می گوید این روز را عید اسلامی ـ ملّی تلقّی کنید. و صدها جشن و عید از این قبیل.

 هم اکنون در وطن ما، جنازه روی جنازه تلنبار شده است. شهرها مدام درهم کوبیده می شود. به جای تدارک سفرۀ هفت سین، مردم از این سوراخ به آن سوراخ پناه می برند. چهارشنبه سوری و عید نوروز در نظر آخوند از رسوم گبر(=زرتشتی)ی است. عیدی شیخ پشم الدّینهایِ از مَغاک (=گودال) درآمده، برای ملّت ما گلولۀ توپ و تفنگ و احیاناً کفن است. در بمبارانهای اخیر بهشت زهرا نیز درهم کوبیده شده، و امام جمعۀ اصفهان به مردم اصفهان و به تمام امّت ایران وعدۀ عیدی داده است که به زودی یک قبرستان عظیم با گنجایش یک میلیون نفر در حوالی اصفهان احداث خواهد شد که اکنون حاضر و آماده شده است.

 مژده به تمام کفتارهای دنیا!

منوچهری، شاعر والای خراسانیِ عاشق زندگی، در توصیف «بهار و نوبهار»، الف مدح را به کار می گیرد:

«نوبهار آمد و آورد گل و یاسَمنا/

 باغ همچون تَبَت و راغ بسان عَدنا

آسمان خیمه زد از بَیرَم (=پارچۀ نخی نازک)و دیبای کبود/

 میخ آن خیمه، سِتاک (=شاخۀ نودمیده) سَمَن و نسترنا...

کبک ناقوس‌زن و شارک (=پرنده یی کوچک و خوش آواز) سنتورزنست/

 فاخته نای ‌زن و بَط (=مرغابی) شده طنبورزنا

پردهٔ راست زند نارو بر شاخ چنار/

 پردهٔ باده زند قُمری بر نارونا

کبک پوشیده یکی پیرهن خزّ (=حریر) کبود/

 کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا

پوپک (=هُدهُد)پیکی، نامه زده اندر سر خویش/

 نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا...

سَمن سرخ بسان دو لب طوطی نر/

 که زبانش بود از زرّ زده در دهنا...

سالِ امسال، نوروز طربنا کترست/

 پار و پیرار همی‌دیدیم، اندوهگنا

 ولی «سال امسال ما»؛ نوروز امسال ما، نه تنها طربناک تر نیست، که اسفناک تر است. همه غمگین از این کشتار وحشتناک جنگ پوچ و بی هودۀ خمینی و صدّام، به عزا نشسته اند. با وجود این، رژیم جمهوری اسلامی کورخوانده است و نمی داند خود کفتاری است که برای بیرون کشیدن و بلعیدن جسد خویش تلاش می کند.

 کفتار، خانه است و خود نمی داند. با هر وسیله یی باید او را برانداخت. همه را باید جارو کرد و دور ریخت. خانه باید تمیز باشد.

 برای پاکیزه داشتن خانه تنها جارو کافی نیست. فضای خانه با ادب و فرهنگ خود تشخّص پیدا می کند. هر حرکت فرهنگی و نگه داشتن آداب و سُنَن ملّی، مشتی است بر سینۀ این عجوزۀ بی نام و نشان، که در هیچ لغتنامه یی نمی توان نامی برای او پیداکرد.

 بزمی که در اینجا برپا شده، بزم نیست، رزم است. این رزمِ بزمگونه بر همۀ شما و مردم وطن ما در همه جای دنیا مبارک باد.

 (دکتر غلامحسین ساعدی، «نوروز، امسال اَسَفناک تر است!»، ماهنامۀ «شورا»، شماره های ۶و۷، فروردین و اردیبهشت ۱۳۶۴، صفحۀ ۳۲).

ــــــــــــــــــــــــ

*(توضیح: مقالۀ بالا متن سخنرانی غلامحسین ساعدی است، که به دعوت «سازمان فارغ التحصیلان ایرانی متعهّد و دموکراتیک» در آلمان غربی، در شهر کلن به مناسبت عید نوروز امسال، ایراد شده است).